حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو
و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
"Write hard and clear about what hurts" -E. Hemingway
yes, it is what Hemingway called writing. ...
این روزها
جواب آن ژورنال را که بدهی، مدل عکس های آن یکی را که عوض کنی و به جای فرکانس، طول موجی اش بکنی، استادت را که پشت صفحه مانیتور نشسته، یکی یکی جواب ایمیل هایش را بدهی، به آن یکی استاد بنویسی و برایش گزارش آماده کنی، با ب سر اینکه چطوری مود تی ام سیستم اش را تحریک کنید، بحث که کردی، با گ دوباره از اول کد را مرور که کردی، ........
این روزها شلوغ اند. و این میان باید بلند هم فکر کنی...
این روزها شلوغ اند، بماند،،، به گمانم یاد گرفته ام که زندگی شان کنم...
این روزها کمی هم "نوشتن" می خوانم و لذت می برم. امروز این متن را نمونه می خواندم. زیبا بود، بخوانید:
“Tonight, a guard, not following the rules, leaves the peephole ajar. I wait a while to see what will happen but it remains open. Standing on tiptoe, I peer out. There’s a narrow corridor, and across from my cell I can see at least two other doors. Indeed, I have a full view of two doors. What a sensation of freedom! ...
My entire forehead is pressed against the steel and the cold makes my head ache. But it’s been a long time- How long?- without a celebration of space. I press my ear against the door, yet hear no sound. I resume looking.
He is doing the same. I suddenly realize that the peephole in the door facing mine is also open and that there’s an eye behind it. I’m startled: They’ve laid a trap for me. Looking through the peephole is forbidden and they’ve seen me doing it. I step back and wait. I wait for some Time, more Time, and again more Time. And then return to the peephole.
He is doing the same.” – Jacobo Timerman: Prisoner Without a Name, Cell Without a Number.
وای از دنیا که یار از یار می ترسد
غنچه های تشنه از گلزار می ترسد
عاشق از آوازهی دیدار می ترسد
پنجهی خنیارگران از تار می ترسد
شهسوار از جادهی هموار می ترسد
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد
not sure if i like it or i do not,... who cares! it's just a 'not', it's not important(?).
i can see something in my eyes that nobody sees... oh, i can see it in every single shot, in any reflection,,, it's strongly there.
it's one of those unique things that is just between you and you..., no one reads it, i am not sure if i like it unreadable or i do not,... who cares! it's just a 'not', it's not important(?).
anyways! it is right there so readable... at least for me... so important me.
نگاه "احسان فتاحیان" دیوانه ام کرده، همه جا همراهم است...
آسمان! همانطور خیره و سرد آنقدر بمان و نگاه کن که سیاهی چشمانت را کور کند!
....
"واپسین شعاع آفتاب شبانگاهی
نشان دهنده ی راهی ست که خواهان در نوشتن آنم
خش خش برگ ها زیر قدم هایم
میگوید: بگذار تا فرو افتی
آنگاه راه آزادی را باز خواهی یافت. "*
* سر آغاز نامه احسان فتاحیان در آخرین روزها
خلاصه اش این است که سردم شده است... پر می شوم و کلمه ها همین طور برای خودشان می آیند و می روند و برای نشستن روی این صفحه سفید فریادم می زنند... و اما من با آمدن هر سیل اخبار، غمگین می شوم، دستم می لرزد، فرو می روم در خود غمگین این روزهای تلخ... و اینکه نوشته نمی شوم، لا اقل در اینجا.
نوشتن رسالت است گاهی، می دانم. این باز ما و ایران غمگین و صفحات سفیدی که باید پر کرد و نوشت. ما مگر همان نسلی نیستیم که "نانوشته ها" بی خبرمان نگه داشت. نانوشته هایی که اگر نوشته می شدند، اگر دستان بیشتری قلم می شدند آن وقت سیلی می بودند که نمی شد به این راحتی خشکش کرد و حتما ما را فرا می گرفت، لااقل زودتر... چرا باید ماجرای ۶٧ را الان بخوانیم؟ چند سال گذشته؟ چرا کرور کرور گزارش و عکس از جنایتهای این همه سال الان به یکباره باید هجوم بیاوردنمان. چرا همین مادر ها و پدرهایمان قلم بر نداشتند هر کدامشان یکی؟ مگر کم بود جنایت ها که زودتر بیدارمان کند؟ مگر کم بود آه دردکشیده ها.
می دانم باید نوشت. فردا برای همین دل هایمان جواب باید پس بدهیم.
می دانی! خلاصه اش این است که تا به حال چنین از نفرت پر نشده بودم که این چند ماه چنین پرم کرد. حسش وجود را فلج می کند و این دست است که باز می ماند... ای کاش دستم تاب می آورد تلخی این روزها را... می دانم باید نوشت.
آدم های جالب، دوستداشتنی، هنرمند، مشهور را معمولا ویکیپیدیا می کنم. در یک یا دو پاراگراف اول چه ساده نوشته می شود که کی آمد، کی دیده شد، چه کرد، و کی رفت... عمر بلند یا کوتاه جمع شده در یه جمعبندی!!!... این باز یکی دیگر، که به نظرم خیلی کوتاه بود بودنش، می شد طولانیتر باشد دوره بودنش، نمیشد؟؟؟
از قبل!
توی بغلم خیلی نحیف نشسته. چیزی ازش نمونده...
وارد مغازه می شم. همانجایی که دو سال پیش از آنجا گرفته بودمش. سرشان کمی شلوغ است. در این مغازه دو نفر کار می کنند. انگلیسی را با لهجه خارجی شیرینی حرف می زنند. گلدون پر گل آن آقا را که می بندند و آن خانم گل های مراسم جشنش را که سفارش می دهد هر دو با شتاب به سمتم می آیند... (از اینکه بی مقدمه به گلم می رسند احساس آرامش می کنم.)
- این رو از کجا گرفته اید؟
- از خودتون
- چند وقته داریدش؟
- دو سال و خرده ای
- چند وقته این طوری شده؟
- فصل قبل شکوفه نداد و شروع کرد به کوچیک شدن. فکر کردم می تونم خوبش کنم اما هر روز حالش بدتر می شه...
یکی شون رطوبت خاک گلم رو اندازه می گیره و با انگشت قطره های آب رو از روی گلبرگ ها پاک می کنه:
- بنفشه آفریقایی قطره های آب رو روی گلبرگ هاش دوست نداره
گلدون ام رو می یاره:
- رطوبت خاکش کمه. ریشه ها خیلی سست شدند...
همونی که لهجه اش رو بیشتر دوست دارم به برگ های کوچک گلدونم همینطور دست می کشه و می گه:
- هیچ وقت دیر نیست... غذا مخصوص خودش رو بگیر، مراقب نورش باش و آب رو با ...
دارد با دلداری توصیه هایش را می دهد و من دلم هری می ریزد. گلدون را می گیرم. محکم تر به خودم می چسبانمش...
قرار نبود کسی حرفی از دیر شدن بزند...
